تبليغاتX
فيتيله،هفت اسمان شادي

فيتيله،هفت اسمان شادي

من و فیتیله

 

 

دومین دیدار...

سلام سلام..

خوبین؟؟..خوشین؟؟..خوش میگذره تو مدرسه بهتون؟؟..

خوب...

امروز اومدم تا یه خاطره واستون تعریف کنم...خاطره ی دومین دیدار من با عموها...

امیدوارم این خاطره رو هم بخونین و خوشتون بیاد

دوشنبه ۱۳/۷/۸۸...

عموها تو این روز قرار بود بیان رشت به مدت دو روز...منم وقتی که این خبرو شنیدم انقده خوشحال شدم که نگو...رفتم پیش مامان و بابام..این خبرو بهشون دادم و کلی جیغ کشیدم و بالا پایین پریدم...دیگه نزدیک بود همسایه پایینیمون دادش دربیاد...خلاصه به بابام گفتم که بره و هرچه سریعتر بلیتشو واسم بگیره...پنجشنبه یعنی نهم مهر...بابام رفت بلیتو گرفت...منم رفتن گذاشتمش در بالا ترین نقطه اتاقم که داداشم دستش بهش نرسه..هر روز هم میرفتم به بلیته نگاه میکردم.....اگه بخوام روزای بعد هم براتون تعریف کنم فکر کنم یه یکی دو ساعت طول بکشه..برای همین میپریم میریم تو همون روز دوشنبه...

اون روز وقتی از مدرسه تعطیل شدم...سریع اومدم خونه...از وقتی پامو گذاشتم تو خونه..هی گفتم بریم بریم..بریم بریم...مخ مامان بابامو خوردم..اول گفتم ساعت ۲ بریم که اون جلو بشینیم بتونیم خوب و شفاف بدون وجود هیچ کله ای ببینیم ولی اینجوری نشد و ساعت ۳ رفتیم اونجا..وقتی رسیدیم همه ی مردم جلوی در صف کشیده بودن...دیگه کم کم مونده بود برن تو خیابون صف ببندن...خلاصه بعد رسیدن ما ۵ دقیقه بعدش درو باز کردن و رفتیم تو...اونجا مربی ژیمناستیک ماهانو دیدیم...اول که دیدمش اینجوری شدم..تازه بازم این مدلی شدم...وقتی که فهمیدم مجری برنامه عموها هم هست دیگه بدتر اینطوری شدم......حالا ما رو دید به ما میگه میخواین واستون جا باز کنم؟؟...بعدش ما رفتیم یه جا نشستیم...جای اولی که نشستیم تقریبا خوب میدیدیم ولی ماهان نمیتونست ببینه..بعد یددیم جلومون خالی شد..رفتیم یکم جلوتر نشستیم..اولش خوب بودا..بعد یه خانومه اومد جلوی من نشست...راه دید منو گرفت...ولی خودمو یه مدلی نشوندم رو صندلی که بتونم بهتر ببینم..یه ربع گذشت...بعدش زنگ زدیم به خانوم دادگر جونم...خانم دادگر گفتش که هنوز عموها تو هتلن و نیومدن سالن...بعد گفت که ممکنه تو سالن نتونیم همیدگه رو ببینیم بعد برنامه بریم هتل کادوس و اونجا عموها رو ببینیم......بعد نیم ساعت خانم دادگرو دیدم که داشت از کنارمون رد میشد...اول صداش کردم ولی چون سرشون شلوغ بود نشنیدن...دوباره دیدمشون که یه جا وایساده بون...با مامانم رفتم پیششون و با همدیگه سلام و احوالژرسی کردیم و دوباره رفتیم سر جامون نشستیم...عموها اومدن...برنامون خیلی قشنگ بود...یه نمایش اجرا کردن که درباره ی حواس پنجگانه بود...خیلی بامزه بود...کلی خنیدم سرش...بعد باباها رو بردن بالا و براشون مسابقه گذاشتن..برای مامانا و بچه ها هم همینطور..سر مسابقه باباها..خانم دادگر اومد پیش ما که ببینه بابام میره برا مسابقه یا نه...ولی بابام گفت نمیره...منم بعد اون انقده بهش گفتم..ولی فایده نداشت...اخر نرفت...خلاصه برنامه تموم شد و ما هم حرکت کردیم به طرف هتل...ساعت ۶ و نیم برنامه تموم شده بود ولی عموها تو جمعیت گیر کرده بودن و ساعت ۸ و ربع رسیدن هتل...ما هم ساعت ۸ و ربع وارد هتل شدیم و عموها رو اونجا دیدیم...اول که عمو مسلمی و عمو گلی و خانم دادگر جونم اومدن جلو پیشمون...منم هول شده بودم نمیدونستم گلو به کی بدم..اخر سر دادم به رو به روییم که عمو مسلمی باشن...بابام به عمو مسلمی و عمو گلی میگه من رو تمام در و دیوار خونه نوشتم فیتیله...یکم اونورتر عمو فروتن وایساده بود..داشت با یکی حرف میزد..بعد بابام گفت نمیخوای عمو فروتنتو ببینی؟؟...بعدش رفتیم پیش عمو فروتن...با عمو فروتن هم صحبت کردیم...بعد چند دقیقه صحبت کردن...میخواستیم بریم که یادم اومد عکس نگرفتیم...به بابام گفتم دوربینو نیاوردم تو ماشینه... بعد عمو گلی گفت بدو برو بیار..منم دوییدم و رفتم اوردم..وقتی دوربینو اوردم همه ی عموها وایسادن واسه عکس گرفتن....خلاصه عکسمون هم گرفتیم و رفتیم خونمون...

یه دقیقه هم نشده بود که پامو از هتل بیرون گذاشتم که یهو دلم واسه عموها تنگ شد...اون شبو نتونستم بخوابم..همش تو فکر عموها بودم......دلم بدجور واسه عموها و نخ سوزن خانم دادگر جونم و عمو فروتن تنگ شده بود

امیدوارم دوباره بتونم خیلی زود از نزدیک ببینمشون

خوب...اینم از خاطره دومین دیدار من و عموها...

خوشتون اومد؟؟..امیدوارم که خوشتون اومده باشه

و حالا شما رو دعوت میکنم به دیدن یه عکس از عموها...

چند تا دیگه هم هست که تو ادامه مطلبه...

دوست جونا...ممنون که ایندفعه هم اومدین وبم و منو خوشحال کردین...

دوستون دارم.... 

تا اپ بعدی بای

  



ادامه مطلب
جمعه 24 مهر1388 |
 

خداحافظی+دو تا تولد

سلام سلام دوست جونا...

خوبین؟؟؟...خوشین؟؟؟...سلامتین؟؟..مدرسه خوش میگذره؟؟

راستی...سال تحصیلی جدیدو بهتون تبریک میگم....ولی به خودم تسلیت میگم...

امروز اومدم برای خداحافظی...یعنی نیمه خداحافظی چون نمیخوام برای همیشه برم...من موقع مدرسه فقط میتونم پنجشنبه و جمعه ها بیام نت...البته روزای تعطیلی مثل عید قربان و عید غدیر هم میام...حالا از بحث خداحافظی بگذریم....بریم به کارای دیگمون برسیم که امروز کلی کار داریم...

امروز دو تا تولد داریم...ادامه داستان نرگس جون که نصفش تو وب خودشه و ادامش هم اینجاست داریم....عکس عموها داریم...کلا همه چی داریم....

بریم سراغ تولدا...که البته امروز تولدشون نیستا....هر دو 6 مهر تولدشونه که من دارم زودتر میگیرم چون اون روز نمیتونم بیام نت...

تولـــــــــــده...تولـــــــــــــــده...

تــــــــــــولــــــــــدشون مبـــــــــارکـــــــــه...

تولد خانوم دادگر جــــــــــــــونمه...

حالا یه دســـــــــــت...یه جیـــــــــــــغ...یه هــــــــــــورااااااااا...

تولد بعدی...

تــــــــــــــــــــولد پـــــــــانیـــــــــذه...دخترخاله ی جینگیلی بادوم خودم...که عکسشو براتون میذارم...

حالا به افتخار هردوشون یه دست یه جیغ یه هورای دیـــــــــــــــــــــــــــــــگه...

 

بازم یک گل زیبـــــــا...گذاشته پا به دنیــــــــا

تولــــــــــدش مبارک...تولـــــــــــــدش مبارک

غنچــــــه بوده شکفتـــه...بین تموم گلهـــــــا

تولــــــــــدش مبارک...تولــــــــــــدش مبارک

دســـــــــت بزنید براش که باز بخنــــــــــــــده

خــــــندیدنش مثل نبـــــــات و قنــــــــــــــــده

با هم میگیــــــــم کوچـــــولـــــوی با نمـــــــک

 تولد قشنگ تو مبارک...تولد قشنگ تو مبــارک

 

خوب...اول از همه بریم سراغ کیک که من طاقت دوریشو ندارم...بفرمایید..بفرمایید..تعارف نکنید..دیر بیاید از دست رفته...چون همشو خوردم...

بـــــه بـــــــه...چه کیک خوشمزه ای بود...

حالا بریم سراغ کادو ...وای چه کادوهای خوکشلی...

حالا همه برین کنار هم وایسین.....میخوایم تو این روز اخری یه عکس خوشگل بگیریم...

بگین سیــــــــــــــــــب...

1...2...3...

گرفتم...

حالا یکی دیگه....

بگین هلووووووووو...

1...2...3...

این یکی هم گرفتم..

خوب...

حالا عکس پانیذو میذارم که ایشون رو هم ببینین...

دیدین؟؟...چه طور بود؟؟..

خوب...تولد خوش گذشت؟؟...

ااااااا...کجا دارین میرین بابا...بشینین..باهاتون یه عالمه کار دارم...تولد تموم شده...کار ما که هنوز تموم نشده...

حالا بیاید یکم عکس عموها رو ببینید حالشو ببرین...

 

بچه ها...لطـــــفا...نظرتونو راجب عکسا بگین..

توجـــــــــه توجــــــــــه...

حتما حتما حتما به ادامه مطلب هم برین...چون اونجا هم یه خبراییه اخه...ادامه داستان نرگس جون...در ادامه مطلب...دیگه یه سرو باید حتما بزنین...ضرر که نداره...دیگه سفارش نکنما..حتما برین...

خوب...

کار منم با شما تموم شد...

امیدوارم از یکی اپ هم خوشتون اومده باشه...

یادتون باشه...من فقط پنجشنبه جمعه ها میاما...بعد نیاین وسط هفته هی بهم بگین..چرا نیومدی وبم....پنجشنبه و جمعه حتما میام...منتظر من باشید...

خیلی دوستون دارم.....بازم پیشم بیاید...فعلا بابای...



ادامه مطلب
جمعه 3 مهر1388 |
 

بازم تولـــــــــد...

 ســـــلام...

خوبین؟؟...خوشین؟؟...سلامتین؟؟؟...

نماز روزه هاتون قبول.....

امروز هم اومدم با سه تا عکس از سه تا گل.....و یه تولد.....

گفتم تولد....اگه گفتین تولد کی؟؟...بازم مثل دفعه ی قبل فکر کنین...فکر کردین...نفهمیدین؟؟...الان میگم.

تـــــــــــولد دوست گلم...سمانه جونمه.....

حالا یه دست یه جیغ یه هورااااااااااااااااا....

تولدت مبارک سمانه جونم...

چند روز پیش هم یعنی ۹ شهریور هم تولد جینیگیلی بادوم خودم یعنی ارتین جیگر بود...که با تاخیر خیلی خیلی زیاد بهش تبریک میگم..

بازم یک گل زیبا ...گذاشته پا به دنیا..

 

تولدش مبــــــــــارک... تولدش مبـــــــــــارک

 

غنچه بوده شکفته... بین تموم گلها..

 

تولدش مبــــــــــارک... تولدش مبــــــــــارک

 

دست بزنید براش که باز بخنـــــــده...

 

خندیدنش مثل نبات و قنـــــــــــــده...

 

با هم میگیم وبلاگ جون با نمــــــک...

 

تولد قشنگ تو مبارک..تولد قشنگ تو مبارک

 

نوبت کیکه.....

بفرمایید....فقط مواظب باشید یهو انگاشتاتونو باهاش نخورید..واسه اینکه بترکونید واسم نیازش دارید....

ببخشید یکم کولوچوئه

حالا هم وقتشه که کادوها رو باز کنیم....

کیکیو نیگا بعد کادو رو نیگا..

خوب....

کیکتونو خوردید؟؟...کادوها رو هم که دیدید....

پس خودتونو اماده کنید چون میخوایم....میخوایم....عکس عموها رو ببینیم........

دیگه چیزی نمیگم..به این منظره ی زیبا توجه کنید...

فقط ببخشید که عموها تو عکسا یکم جدین...

عکسا رو دیدین؟؟...پسندیدین؟؟...خدا رو شـــــکر...

حالا به یک خبر مهم که هم اکنون به دست من رسیده توجه کنید....البته هم اکنون نرسید ولی خوب دیگه.......

"از امشب تا بعد از شبهای قدر اهنگ وبلاگ فیتیله هفت اسمان شادی برداشته خواهد شد...و بعد از این شبهای عزیز....دوباره در وبلاگ به نمایش گذاشته میشود"....

مثلا خواستم ادبیش کنم...مردم تا اینو گفتم...

بچه ها...دوست جونا..گلا...تو این شبها برای من و عموها هم حسابی دعا کنید مخصوصا عمو فروتن...

دســــــــتتون درد نکنـــــــــه...

امیدوارم از این پست هم خوشتون اومده باشه.....

بازم پیشم بیایدا....باشه؟؟...

دوستون دارم فعلا بای...

 


سه شنبه 17 شهریور1388 |
 

تولد وبلاگ...

سلام سلام!!...

خوبین؟؟...خوشین؟؟...سلامتین؟؟

 

اول از همه فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما تبریک میگم...امیدوارم که ماه پر خیر و برکتی رو پیش رو داشته باشید...

 

حالا نوبت میرسه به اصل کاری...

اگه گفتین امروز چه روزیه؟؟....فکر کنین فکر کنین...بیشتر...یکم دیگه...نمیدونید؟؟..خوب میگم...

 

امروز روز تـــــــــــــــــولده...تولد کی؟؟...اگه گفتین؟!...تولد وبــــــــــــــــمه...

 

امروز دو تا تولد داریم....یکیشو که گفتم..دومیش هم؟؟...بگم؟؟...میگــــم...

 

تــــــــولد دوست عزیزم الما جونه....المای مهربونم تولدت مبارک...امیدوارم به هر چی که میخوای برسی...

 

حالا یه دســــــــت...یه جیـــــــــغ...یه هـــــــــــــوراااااااااا....

 

حالا نوبت کیکه...

 

.یه کیک واستون میارم که انگشتاتون هم باهاش بخورید...البته ببخشید یکم کوچیکه ها...برای اینکه به همه برسه..هر کی به اندازه ی یه مورچه ورداره...اخی...خوب نه..هر کی هرچقدر میخواد برداره...

 

 

حالا همه با هــــم...

 

بازم یک گل زیبا ...گذاشته پا به دنیا..

 

تولدش مبــــــــــارک... تولدش مبـــــــــــارک

 

غنچه بوده شکفته... بین تموم گلها..

 

تولدش مبــــــــــارک... تولدش مبــــــــــارک

 

دست بزنید براش که باز بخنـــــــده...

 

خندیدنش مثل نبات و قنـــــــــــــده...

 

با هم میگیم وبلاگ جون با نمــــــک...

 

تولد قشنگ تو مبارک..تولد قشنگ تو مبارک

 

حالا...اگه گفتین نوبت چیه؟؟...

نوبت کادوهاست....

اخی....چه کادوهایی!!...دیگه خودتون ببینید ..من توضیحی نمیدم...

 

الان میرسیم به قسمت جالب ماجرا...براتون عکس عموها اوردم...

ببینید و حالشو ببرید...

البته ببخشید که کیفیتشون یکم پایینه...اول که فکر میکردم کیفیتش خیلی خوبه...چون تو گوشی که بود کیفیتش عالی بود..ولی وقتی ریختم تو کامپیوتر به این روز در اومد...

 

 

 

 

 

خوب....

خوشتون اومد؟؟...تولد خوش گذشت؟؟..امیدوارم که خوش گذشته باشه...

 

 

و یه تشکر مخصوص مخصوص میکنم از سمانه جووووووووووونم...که خیلی بهم کمک کرد...سمانه جونم دستت درد نکنه...

 

بازم این طرفا بیایدا...خوشحالم میکنین...

 

همتونو دوست دارم ...نه یکی نه دو تا نه صد تا نه هزار تــــــا...نه اینقـــد نه اینقـــد..قد تموم دنیــــــا...

 


پنجشنبه 29 مرداد1388 |
 

بهترین روز زندگیم...

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

سلام...

خووووبید؟؟...خووووشید؟؟...سلاااامتید؟؟...

من که خیلی خوبم....چون دیروز عموهای گلمو تونستم از نزدیک ببینم. ....الان هم اومدم تا خاطره ی دیروز رو اینجا بنویسم.....یه خاطره ی به یادموندنی از یکی از بهترین روزای عمرم....

جمعه 88.4.26

 امروز از ساعت 5 صبح بیدار بودم.....بعد اینکه صبحونم رو خوردم ....سریع رفتم اماده شدم ....ساعت 7 از خونه رفتیم بیرون و ساعت 8 رسیدیم اونجا....بعد اینکه شناسناممونو نشون دادیم رفتیم جلوی در ورودی و اونجا منتظر شدیم تا صدامون کنن و بریم داخل....اونجا عمو نیکیارو دیدیم که با کیبوردش داشت میرفت تو....بعد یه مدت ما هم با یه خانومی که فکر کنم خانوم ترابی بودن...رفتیم تو....دم در که رسیدیم....یهو عمو فروتن اومد بیرون...انگار که دنبال یه نفر میگشت....بعد رفت تو و ما هم بعد یه مدت رفتیم تو...وقتی رفتم تو...اولش خیلی تعجب کردم...اخه عموها خیلی گنده تر بودن....مخصوصا عمو فروتن....نیست همش داریم از تی وی میبینیمشون.....بعد دیدم یه نفر داره میاد به طرفم.....یه جا خشکم زد ..بعد دیدم عمو فروتن اومده و کنارم وایساده....بهم گفت...شما از شمال اومدید؟؟...گفتم اره....بعد با هم سلام و احوالپرسی کردیم و خانوم دادگرو صدا زد که من اومدم....خانوم دادگر هم اومد...با هم سلام و احوالپرسی کردیم....بعد هم به عمو گلی و عمو مسلمی سلام کردم و میخواستم برم که اونجا بشینم.....دیدم عمو فروتن میگه....اینا رو یه جای درست درمون بنشونینا.....بعد هم یه جایی رو بهمون نشون دادن و رفتیم اونجا نشستیم...بعد علی کوچولو....بچه ها همه میگفتن ما تشنمونه...عموها اومدن و گفتن...چند نفر تشنشونه؟؟...بچه ها بیشتریشون دستشونو بالا بردن...بعد عمو فروتن گفت....خوب حالا که همه اب میخواید نمیشه....قسمت بعدی...یه شیلنگ از اون بالا میندازیم بعد عین گلا بهتون اب میدیم....بعضیاتون هم شاخ و برگ در میارید...مخصوصا اونایی که از شمال اومدن...بعد عمو قناد هم بعد هر قسمت میومد و با بچه ها تمرین میکرد ....واسه همون بازی با دست....یه جا هم عمو گلی اومد پیش ما و ازم چند تا سوال پرسید...بعد اسم ماهانو پرسید....عمو مسلمی هم اومد و اسم منو پرسید...بعد عمو قناد اومد....عمو گلی و عمو مسلمی منو ماهانو به عمو قناد نشون دادن و دیگه نیدونم چی گفتن.......بعد عمو گلی هر چند وقت یه بار همش منو نگاه میکرد و میخندید....منم هی میخندیدم.....دوباره میخندید منم هی میخندیدم.....یه جا عمو فروتن اومد پیش ما به ماهان میگفت....افرییییییییییییین...محکممممممممممممم...اخه ماهان یه مدلی نشسته بود که اینو بهش گفت...اونجا همش بچه ها سر جا دعواشون میشد....نمیدونید چی بود که....بعد یه جا برای همه اب اوردن....اخرش هم با خانوم دادگر خداحافظی کردم.......ولی نشد با عموها درست و حسابی خداحافظی کنم...اخه سرشون شلوغ بود.....ولی عمو قناد پایین داشت با بچه ها خداحافظی میکرد...اونجا با عمو قناد خداحافظی کردم....و عمو قناد گفت...خیلی خوبه که همکاری میکنی....بعد هم که از شبکه اومدیم بیرون و به سمت خونه راه افتادیم...اون روز همش از عموها و اتفاقاتی که اونجا میوفتاد میگفتم....بعد اینکه رفتم خونه...دوباره فیلم اون روزو از اول گذاشتم و همه با هم مشغول دیدن برنامه شدیم....

اون روز یکی از بهترین روزای عمرم بود...روز دیدن عموها....روز رسیدن به ارزوی همیشگیم.....

عموها خیلی دوستون دارم...خیلی گلین...الان دلم برای عموها خیلی تنگ شده.....بعضی وقتا برای همین دلتنگیم گریم میگیره .....یاد دیروز و اتفاقاش که میوفتم کلی دلم میگیره و دلتنگ عموها میشم....مخصوصا عمو فروتن.....نمیدونم دیگه کی میتونم از نزدیک ببینمشون....ولی امیدوارم هر چه زودتر این اتفاق بیوفته...

بچه ها یه چیزی....من توی این خاطره دیگه همه چیو ننوشتم....چون شاید مناسب نبود که اینجا گفته بشه....به هر حال امیدوارم از این یکی خاطره هم خوشتون اومده باشه....

همتونو خیلی دووووووووووووووووووووووست دارم....

فعلا بابای... 


شنبه 27 تیر1388 |
 

روز پدر مبارک...

سلام دوست جوناااااااااا...

خوبید؟؟...منم خوبم...

امروز دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۸ روز میلاد حضرت علی (ع) و روز پدره...این روز رو به همه ی مردم دنیـــــــــــا تبریک میگم...

یه تبریک مخصوص به عموهای گلم....روزتون مبارک...امیدوارم همیشه زنده باشید ...شاد باشید و ما رو شاد کنید...

یه تبریک ویژه هم به بابای خوبم میگم....دوستت دارم یه دنیا

این روزا اپام بر خلاف قبلا ها خیلی کوتاه شده...دیگه به بزرگی خودتون ببخشید...

دوستون دارم ۱۵ تا....

به اندازه ی  ۷ دریا....۷ اسمون ....و یه دنیا..

فعلا بای جینگیلیا...

 

 


دوشنبه 15 تیر1388 |
 

تولد عمو مسلمی...

سلام دوست جونا...

خوبید؟؟...خوشید؟؟...سلامتید؟؟؟...مامان خوبه؟؟...بابا خوبه؟؟

خیلی وقت بود که اپ نکرده بودم....اخه هم زیاد وقت نداشتم...هم سوژه گیرم نمیومد

ولی امروز اومدم با یه اپ خوکشل موکشل...

اول از همه تولد عمو قناد که جمعه ۵ تیر بود رو بهشون تبریک میگم......امیدوارم همیشه شاد باشن و ما رو شاد کنن

و حالا نوبت میرسه به اصل کاریه ...بازم یه تولده...تولد؟؟....اگه گفتین؟؟!...افریـــــن...تولد عمو مسلمیه امروز...

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!

عمو مسلمی عزیز تولدتون مبارک...ایشاا...۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله بشید

اپ کوتاهی بود ولی بهتر از هیچی بود...مگه نه؟؟

همتونو دوست دارم...

فعلا بابای


دوشنبه 8 تیر1388 |
 

ماجراهای فیتیله ایه دو روز اخر سفر + تولد عمو گلی

صد سلام هزار سلام...به بچه های با مرام

به همه پیر و جوون و ...مهربونای خوش کلام

صد سلام هزار سلام...با بهترین حرف و بیان

به همه بچه های شیرین زبون و ختم کلام

صد سلام هزار سلام...به لپای گل گلیتون

به چشای نازتونو...به گیسوی مخملیتون

صد سلام به اون دلای مهربون و بی ریا

به همه بزرگترا و کوچیکترا و بچه هااا...

شروع هر کار...سلامه

لحظه ی دیدار...سلامه

کلام پر بار...سلامه

حرف شکر با... سلامه

شروع هر کار...سلامه

لحظه ی دیدار...سلامه

کلام پر بار...سلامه

حرف شکر با... سلامه

سلام سلام سلامه...سلام سلام سلامه

سلااااااااااااام...خوبید؟؟؟

دیروز تولد عمو گلی بود...عمو گلی تولدت مبارک...ایشاا...۱۰۰۰ ساله بشید...

بازم یک گل زیبا...گذاشته پا به دنیا

تولدش مبارک ...تولدش مبارک

غنچه بوده شکفته...بین تموم گلها

تولدش مبارک...تولدش مبارک

دست بزنید براش که باز بخنده

خندیدنش مثل نبات و قنده

با هم میگیم عمو گلی با نمک

تولد قشنگ تو مبارک ...تولد قشنگ تو مبارک

امروز هم اومدم تا براتون خاطره ی دو روز اخر سفرمو تعریف کنم...اماده اید؟؟؟...پس پیش به سوی خاطره

روز ۴/۱/۸۸ روز خیلی خوب و به یاد ماندنی برای من بود...حالا براتون تعریف میکنم...

قبل از اینکه سال جدید از راه برسه من و دوست خوبم ساناز خانم داشتیم با هم تو مسنجر حرف میزدیم که من گفتم میخوام بیام کرج پیش خالم مسافرت...ساناز خانوم از من دعوت کرد که به خونشون برم منم بعد کلی تعارف بالاخره قبول کردم...قرار شد وقتی رفتم کرج به ساناز خانم خبر بدم تا اونم ادرس خونشونو بده به من تا برم پیشش...دو روز بعد از اینکه رفتیم کرج(۳/۱/۸۸) بهش اس ام اس دادم که خونه شما من خجالت میکشم بیام بیاید با هم یه جا ی دیگه قرار بزاریم تا همدیگه رو ببینیم...بعد کلی اس ام اس دادن بالاخره قرار بر این شد که توی مهستان روز دوشنبه ساعت ۱۱ همدیگه رو ببینیم...من اون روز قلبم دیگه تو جورابم بود...خیلی خوشحال بودم که فرداییش میخوام برم یکی از دوستای خوب فیتیله ایم رو ببینم...بعد از ظهر اون روز ما رفتیم سرزمین عجایب اونجا هم باز با هم یه قرارایی گذاشتیم (ادامه قرار ها)...فرداش که از خواب پا شدم اول از همه ساعت.و نگاه کردم که چند ساعت دیگه مونده به ۱۱...بعد رفتم تی وی رو روشن کردم...فیتیله دیدم ساعت شد ۱۱...همه حاضر شدن که بریم...حالا خوبه من قرار گذاشتم دوستمو ببینم بقیه زودتر از من حاضر شدن...همون ساعت داشت فیتیله میداد من میخ تی وی شدم...همه رفتن پایین تو ماشین ولی من همون بالا مونده بودم...اخر زنگ زدن خونه که بیا پایین دیگه...رفتیم اونجا منم ۱۰ دقیقه بعد قرار رسیدم اونجا...بیچاره ساناز خانم ۱۰ دقیقه منتظر موند...رفتیم اونجا همدیگه رو دیدیم...من که اول کلی خجالت میکشیدم و حرفی نمیزدم...مامانم جای من با ساناز خانم صحبت میکرد...بعد چند دقیقه منم به حرف اومدم...بعد کلی راه رفتن و از پا در اومدن رفتیم رو یه صندلی نشستیم و به صحبتهامون ادامه دادیم...طبقه اول جا نبود بشینیم به خاطر همین رفتیم طبقه دوم نشستیم...به خاطر همین مامانم ما رو گم کرد ...بعد لیلا(خاله)و میثم(دایی)و عمو امیر(شوهر خاله)و مامانبزرگم و مامانم دنبال ما میگشتم ما رو گم کرده بودن...بعد چند دقیقه ساناز خانوم رفت...مامانم براش یه جعبه شکلات خریده بود منم دوییدم دنبالش تا بهش بدم ولی اون رفته بود...بهش زنگ زدم باهاش یه جا قرار گذاشتم تا شکلاتو بهش بدم...خلاصه شکلاتو بهش دادم و هر کی رفت سر کار و زندگی خودش......اون روز خیلی بهم خوش گذشت...هیچوقت اون روز رو فراموش نمیکنم...

۵/۱/۸۸ صبحش بازم طبق معمول منو به زور و با گریه از تلویزیون کشوندن تو ماشین تا برن خرید...وای خرید...اونم کجا ؟؟...تو شوش...وااااای این مامانم و خالم و مامانبزرگم برن یه جایی دیگه ولش نمیکنن...همون تو چسب میخورن...حالا خالم و مامانبزرگم رفتن تو یه پاساژ دیگه در نمیان...داشتن در پاساژ رو میبستن...من و بابابزرگم و عمو امیر(شوهر خاله)مونده بودیم بیرون پاساژ داییم و مامانم هم رفته بودن سر بازار یه چیز بخرن...ما ته بازار اونا سر بازار...وااااای...نمیدونین چقدر اونجا سر پا موندیم...حالا هی به خالم اینا زنگ میزدیم که دارن در رو میبندن بیاین بیرون...مگه میومدن اخر رفتیم دنبالشون تا اوردیمشون بیرون...بیچاره میثم(داییم)از سر بازار تا ته بازار دو تا جعبه سنگین که سرویس بشقاب و از این جور چیزا بود رو اورد تا ته بازار میگفت دستش شکست..واقعا خیلی سنگین بودن...وسایل مون انقد زیاد بود که یه گاری گرفتیم بردیمشون تو ماشین...حالا چند تا هم تو گاری جا نمیشد تو دستمون گرفتیم...منم توی راه وقتی داشتیم یاده تا دم ماشین میرفتیم هوای خالم و مامانم رو داشتم که دیگه خرید نکنن...مامانم یه جا وایساد گفتم:مامان تو رو خدا بیا بریم من دیگه از هر چی خریده حالم داره بهم میخوره...مامانمو میگرفتم خالم یه جا گیر میکرد به خالم میگم:تو به جایی اصلا نگاه نکن مستقیم راه خودتو برو...بعد مامانم یه جا گیر کرد...من تو کل راه اینور و اونور میدویدم فقط...داییم هم مواظب مامانبزرگم بود...بالاخره به سلامت رسیدیم دم در ماشین...رفتیم خونه ...عصر بابابزرگم و عمو امیر(شوهر خاله)رفتن تا برای من یه تلویزیون کوچولو واسه ماشین بگیرن تا دیگه انقد برای فیتیله گریه نکنم و هر جا خواستم فیتیله ببینم...وای تی ویش خیلی خوشگله صفحه تخته...کنترل هم داره..حالا خیلی چیزا داره به ضبط ماشین هم وصل میشه تا صداش از بلندگوهای ماشین بیاد بیرون از این چیزایی که تو گوش میزارن هم داره...خلاصه خیلی خوبه...ولی رفتیم تو جاده دیدم همه کانالها رو میگیره به غیر از شبکه دو...حالا بهتر از هیچی بود بیشتر قسمتهای فیتیله رو دیدم البته برفکی و تیکه تیکه...حالا بابام میخواد انتن تقویتی هم براش بگیره......حالا اون روز وقتی رفتیم از شوش خونه بازم داشت فیتیله میداد...خیلی خوشحال شدم...اون روزم به ایان رسید و فرداییش همه با هم به سوی رشت حرکت کردیم...

تموم شد...خوب بود؟؟؟...

بازم میگم عیدتون مبارک...ایشاا...سال خوبی داشته باشید...سیزده بدر بهتون خوش بگذره

دوستون دارم نه یکی نه دو تا نه صد تا نه هزار تا...نه اینقد نه اینقد قد تموم دنیاااا...

تا اپ بعدی ...بابای


سه شنبه 11 فروردین1388 |
 

خاطره ی دو روز سفر و ماجراهای فیتیله ایش

یه سلام با طعم شیرین شکر... به تو که یا دختری یا که پسر

 یه سلام شور شور مثل نمک... به تو که قشنگی مثل شاپرک

یه سلام گس با طعم خرمالو ...به تو که یا لاغری یا چاقالو

یه سلام با طعم خوب هندونه...به تو که لبات همیشه خندونه

یه سلام تند تند فلفلی... به تو دوست نوجوون یا فسقلی

یه سلام یا طعم خوشمزه ی توت... به تو که تمیز میشوری دست و روت

یه سلام با طعم خرمای جنوب... به تو دوستی که همیشه هستی خوب

 یه سلام با طعم نارنج شمال... به تو که داری همیشه شور و حال

 یه سلام با مزه ی مهربونی...به تموم بچه های ایرونی

 یه سلام با طعم خوب فیتیله... به تو و هر کی که با تو فامیله

عیدتون مبارک...

دست بزنید عیده...شادی کنید عیده / لحظه مهربونی و...جشن و سرور رسیده

من به مدت دو روز پشت سر هم اپم...حالا شاید پشت سر هم هم نشد ولی یه سری بزنید تو این روزا...اول که قرار بود ۵ روز باشه ولی اگه ۵ روز میشد من نمیتونستم بیام چون میدونم که با این مهمونی رفتنا و مهمون اومدنا وقت نمیشه..

امروز خاطرم مربوط میشه به ۱/۱/۸۸ ...

روز شنبه ۱/۱/۸۸ من و مامان و بابام و داداشم و مامانبزرگم و بابابزرگم و داییم میخواستیم بریم خونه خالم لیلا تو کرج...حالا بگید کی...سر ساعتی که فیتیله شروع میشد درست سر همون ساعت...من دیگه گریم گرفت رفتم تو ماشین نشستم و تا نصفه راه گریه کردم...عکس عمو ها تو دستم اهنگ عمو ها هم که داشتم تو ماشین گوش میدادم به فکر عمو ها هم بودم...با همکاری دست و گوش و ذهنم تونستم خودمو یه جوری به کرج برسونم...حالا رسیدیم کرج بگید کی...درست سر همون ساعت که فیتیله تموم میشد...تازه بعد چند روز فهمیدم شنبه فیتیله نداشت ...خیالم راحت شد اون روز اتفاق جالب دیگه ای نیوفتاد پس میریم سراغ خاطره ی فردای اون روز...

یکشنبه ۲/۱/۸۸...اون روز صبح میخواستیم بریم بازار خرید...طبق معمول منو به زور کشوندن بردن...اونا رفتن پایین تو ماشین من بالا واسه خودم نشستم دارم فیتیله میبینم هی میگفتن بیا ولی من نمیرفتم دیگه اخر سر از پایین زنگ زدن منم با گریه و ناراحتی رفتم تو ماشین نشستم...رفتیم تو بازار ...شب قبلش مامانم بهم گفته بود میخواد برام از بازار شام سی دی فیتیله بگیره من که باورم نمیشد ...دیگه بال در اوردم از خوشحالی...گفتم:اول بریم سی دی رو بگیریم بعدا هر کاری میخواید بکنید بکنید...رفتیم سی دی رو گرفتیم اونم دو تا...البته یکیش واسه پانی بود...اخه من پانی رو هم فیتیله ای کردم ...مامانش میگه هر وقت فیتیله تموم میشه یا بین اون کارتون میاد پانی میزنه زیر گریه...بعد خرید رفتیم خونه تا رفتیم سی دی رو گذاشتم ولی دیدم سی دی نمیاد...چند تا سی دی دیگه هم امتحان کردم از سی دی پانی هم برداشتم امتحان کنم اما نمیومد...بردیم پیش اقاهه تا ببینیم چه مشکلی داره ...اقاهه گفت:چند نفر دیگه هم همین حرفو زدن نمیتونستن ببینن سی دی مشکل نداشت چون اقاهه از هر دو تا جعبه دو تا امتحان کرد تو کامپیوتر نشون میداد اون گفت بریم جاهای دیگه هم امتحان کنیم ببینیم نشون میده یا نه ...رفتیم خونه بابای شوهر خالم هم امتحان کردیم اونجا نشون میداد...وقتی رسیدیم رشت خونه مامانبزرگم اینا هم نشون نمیداد رفتیم خونه خودمون نشون داد...داد زدم گفتم نشون داااد...هی میپریدم بالا و پایین ...بیچاره طبقه پایینی...البته این قسمت اخر که رفتیم رشت واسه ۴ روز بعد خریدن سی دی بود...

خاطره ی ما به سر رسید ... ریحان سی دی فیتیلشو دید

دوستون دارم نه یکی نه دو تا نه صد تا نه هزار تا ...نه اینقد نه اینقد قد تموم دنیااا...

تا فردا یا پس فردا یا بهتره بگم تا اپ بعدی ...بابای

 


یکشنبه 9 فروردین1388 |
 

پروانه و پیله

سلام دوستای گل و مهربونم...

خوبید؟؟؟...خوشید؟؟؟...سلامتید؟؟؟...

امروز میخوام یه داستان از یه پروانه کوچولو بزارم...هم به فارسی هم به انگلیسی...من که داستانشو خیلی دوست دارم...یه جورایی ادمو جذب میکنه...این نظر من بود...شما هم داستانو بخونید و نظر خودتونو بگید...مرسی ...

 

روزی سوراخ کوچکی از یک پیله ظاهر شد...

شخص نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون امدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد...

آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد...

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بود...

ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد.او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند...

اما چنین نشد!!!

در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند...

ان شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز ان را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به ان وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد...

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم...

اگر خدا مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم...

من نیرو خواستم و خداوند و مشکلاتی را سر راهم قرار داد تا قوی شوم .من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد...

من سعادت و ترقی خواستمو خداوند به من قدرت تفکر و زور و بازو داد تا کار کنم...من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد،تا انها را از میان بردارم...

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان دادکه نیازمند کمک بودند...من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم...

«من به انچه خواستم رسیدم...اما انچه نیاز داشتم ،به من داده شد...»

نترس . با مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر انها غلبه کنی...


Glitter Text @ Glitterfy.com

A small crack appeared on a cocoon…

A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of coccon…

Then the butterfly stoped striving it seemed that she was exhausted and couldn,t go on trying…

The man decided to help the poor creature.he widened the crack by scissors…the butterfly came out of cocoon easily but her body was tiny and her wings were wrinkled…

The man continued watching the butterfly .he expected to see her wings become expanded to protect her body…

But it didn.t happen!!!

As a matter of fact the butterfly had to crowl on the ground for the rest of her life for she could never fly…

The kind man didn,t realize that god had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward…

Sometimes strunggling is the only things we need to do…

 

If god had provided us with on easy life to live without any difficulties then we become paralyzed couldn,t become strong and could nit fly…

i asked for strength and he provided me with enough difficulties to become strong. i asked for knowledge and he provided me with problems to solve...

I asked for prosperity and promotion and he provided me with ability to think and hands to work . I asked for bravery and he provided me with obstacles to overcome

 

I asked for motivation and he shoed me people who needed help. I asked for love and he provided me with opportunity to give love to others…

I didn,t get what I wanted…

But

I was provided with what I needed…

Don,t worry fight with difficulties and be sure that you can prevail over theme

اینم از داستان پروانه و پیله...خوشتون اومد؟؟؟...

امیدوارم که خوشتون اومده باشه...

دوستون دارم دارم نه یکی نه دو تا نه صد تا نه هزار تا ...نه اینقد نه اینقد قد تموم دنیااا

 

تا اپ بعدی ...بابای


جمعه 9 اسفند1387 |
 
ريحان

سلام...
من ریحان 13 سالمه و میخوام برم سوم راهنمایی...من توی رشت زندگی میکنم...عمو ها ، فیتیله و خونه به خونه رو حتی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنید دوست دارم...توی این وب من خاطراتم با عمو ها و فیتیله رو مینویسم...
امیدوارم از مطالب وبلاگم خوشتون بیاد...

 

موضوعات

سلام

رفتن به اردبیل(سرعین)و ندیدن فیتیله

انچه را دوست داری کشف کن !!!

روز رفتن من به پيش عمو ها

عکس پانی

فیتیله در مدرسه

کارهای فیتیله ای در کلاس ریحان

تولد عمو فروتن...

کلاس فوق و دردسرهاش...

پروانه و پیله

خاطره ی دو روز سفر و ماجراهای فیتیله ایش

ماجراهای فیتیله ایه دو روز اخر سفر+تولد عمو گلی

تولد عمو مسلمی...

روز پدر مبارک...

بهترین روز زندگیم...

تولد وبلاگ...

 

پيوندهاي روزانه

گروه تئاتر چهره نما...وب عموهای قشنگم

وقتی که با هم باشیم دنیا قشنگه...شادی گلم

محســــن افشــــانی...سمانه گلم

قلب فیتیله...نگین های گلم

عموها تنها فرشته های روی زمین...نیلوفر گلم

عشق و دیگر هیچ...گیدا خانوم گلم

هرچه میخواهد دل تنگت بگو...ندای گلم

همه چیز یعنی فیتیله...سمانه خانوم جونم

مهدی مسلمی...پسر گل عمو مسلمی

دو خواهر...لیدا و زهرا خانوم جونم

 

مطالب اخير

دومین دیدار...

خداحافظی+دو تا تولد

بازم تولـــــــــد...

تولد وبلاگ...

بهترین روز زندگیم...

روز پدر مبارک...

تولد عمو مسلمی...

ماجراهای فیتیله ایه دو روز اخر سفر + تولد عمو گلی

خاطره ی دو روز سفر و ماجراهای فیتیله ایش

پروانه و پیله

 

آرشيو مطالب

هفته چهارم مهر 1388

هفته اوّل مهر 1388

هفته سوم شهریور 1388

هفته چهارم مرداد 1388

هفته چهارم تیر 1388

هفته سوم تیر 1388

هفته دوم تیر 1388

هفته دوم فروردین 1388

هفته دوم اسفند 1387

هفته اوّل اسفند 1387

هفته اوّل بهمن 1387

هفته چهارم آبان 1387

هفته چهارم مهر 1387

هفته اوّل مهر 1387

هفته چهارم شهریور 1387

هفته سوم شهریور 1387

هفته اوّل شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

 
 

پيوند ها

عمو گلی...فرنوش خانوم جونم

باغ رويا...هانيه خانوم

حرفهای من با عمو *فروتن*...فاطمه جون

اتود های ساده ی یک ذهن پیچیده...ندا خانوم

نرگس اهوی مهربان

عمو پورنگ...فروغ جون

عمو پورنگ و دوستاش...سولماز جون

بهترين عموي دنيا...بهار جون

رنگين كمون...پريسا جون

خانه كودكی من...مامان پریسا جون

طرفداران سياوش و محسن...فاطمه خانوم

نوک طلایی...صبا جون

معرف وب سایتهای موسیقی,سینما,تئاتر...خانوم شیدا عارف)

پرنسس کوچولو...سویل جون

ایلیا85...ایلیا کوچولو

طرفداران مصطفی زمانی...مرجان.نیلوفر.پویا

ایا افسانه پری دریا را باور دارید؟؟؟...sealover

بوم سفید،بهترین برنامه دنیا...سمانه و ساناز

کودکانه های تنهایی...پرواز خانوم

دنیای شادی...نازنین زهرا جونم

عصر بخیر بچه ها...بیتا جونم

یکی یکدونه دختر...فرشته خانوم

بهترین عموی فیتیله...زهرا جون

عموها تنها فرشته های روی زمین...نیلوفر جون

ساندویچ پو با سس پیگلت...هانیه جون

خونه ی فاطمه گلی...فاطمه جون

خاطرات من...فاطمه جون

نیمکت تنها...سحر جون

هر چی بخوای هست...نغمه جون

ماه اسمونی...مهتاب جون

کامران و هومن...فاطمه جون

پسر اژدها...اقا ارمین

دست نوشته های الما...الما جون

مسافر زندگی...راحیل جون

عمو پورنگ بهتر نه بهترین عموی دنیا...رامینا جون

وقتی فیتیله ای ها محقق میشوند!!

کامران و هومن....مریم و مهری خانوم جون

خسته ام از شعر گفتن...حسین

لحظه های برتر...فاطمه جون

بزرگترین وبلاگ طرفداران دایی بهنام...کوثر خانوم

کلبه کوچولوها...زهرا جون

خانه پریسا...پریسا جون

بوم سفید...سعیده صباغیان و شیما باجگیران

وبلاگ شگفتی ها...یاسمن جون

عصر بخیر بچه ها ...اناهیتا جون

فقط عصر بخیر بچه ها...مهسا جون

یه وب مخصوص بچه باحالا...لطیفه جون

سهند جاهدی

ریحانه جون

خونه ی کیمیا...کیمیا جون

ستاره کوچولو

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست