سلام دوستای گل و مهربونم...
خوبید؟؟؟...خوشید؟؟؟...سلامتید؟؟؟...
امروز میخوام یه داستان از یه پروانه کوچولو بزارم...هم به فارسی هم به انگلیسی...من که داستانشو خیلی دوست دارم...یه جورایی ادمو جذب میکنه...این نظر من بود...شما هم داستانو بخونید و نظر خودتونو بگید...مرسی ...
روزی سوراخ کوچکی از یک پیله ظاهر شد...
شخص نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون امدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد...
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد...
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بود...
ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد.او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند...
اما چنین نشد!!!
در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند...


ان شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز ان را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به ان وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد...
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم...
اگر خدا مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم...
من نیرو خواستم و خداوند و مشکلاتی را سر راهم قرار داد تا قوی شوم .من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد...
من سعادت و ترقی خواستمو خداوند به من قدرت تفکر و زور و بازو داد تا کار کنم...من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد،تا انها را از میان بردارم...
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان دادکه نیازمند کمک بودند...من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم...
«من به انچه خواستم رسیدم...اما انچه نیاز داشتم ،به من داده شد...»
نترس . با مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر انها غلبه کنی...

Glitter Text @ Glitterfy.com
A small crack appeared on a cocoon…
A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of coccon…
Then the butterfly stoped striving it seemed that she was exhausted and couldn,t go on trying…
The man decided to help the poor creature.he widened the crack by scissors…the butterfly came out of cocoon easily but her body was tiny and her wings were wrinkled…
The man continued watching the butterfly .he expected to see her wings become expanded to protect her body…
But it didn.t happen!!!
As a matter of fact the butterfly had to crowl on the ground for the rest of her life for she could never fly…
The kind man didn,t realize that god had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward…
Sometimes strunggling is the only things we need to do…
If god had provided us with on easy life to live without any difficulties then we become paralyzed couldn,t become strong and could nit fly…
i asked for strength and he provided me with enough difficulties to become strong. i asked for knowledge and he provided me with problems to solve...
I asked for prosperity and promotion and he provided me with ability to think and hands to work . I asked for bravery and he provided me with obstacles to overcome…
I asked for motivation and he shoed me people who needed help. I asked for love and he provided me with opportunity to give love to others…
I didn,t get what I wanted…
But
I was provided with what I needed…
Don,t worry fight with difficulties and be sure that you can prevail over theme…
اینم از داستان پروانه و پیله...خوشتون اومد؟؟؟...
امیدوارم که خوشتون اومده باشه...
دوستون دارم دارم نه یکی نه دو تا نه صد تا نه هزار تا ...نه اینقد نه اینقد قد تموم دنیااا
تا اپ بعدی ...بابای